لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:36  توسط باران
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:6  توسط باران
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:3  توسط باران
|
سر خود را مزن اين گونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دل آزارترين شد چه دل آزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان ، سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:31  توسط باران
|
ابر بارنده به دريا ميگفت : من نبارم تو كجا دريايي ؟
در دلش خنده كنان دريا گفت : ابر بارنده ، تو خودت از مايي
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:47  توسط باران
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:26  توسط باران
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:14  توسط باران
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:6  توسط باران
|